من هم اونقدرها درست حسابی نبودم که بخوای بیمحابا دوستم داشته باشی.چیزی که سختم آمده وهمیشه هم بهش فکر میکنم همینه.بعضی وقتا توی بزرگ شدن تنها جاهایی که باید انتحاب کنیم چی میخوایم و چطور میخوایم باشیم ادای مضحک کم مربوطی میشه. چه گندی میزنیم تو خودمون. خیلی وقتا نه دلم خواسته ناز کنم نه ناراحت شدم و نه بم برخورده نه گریه ام گرفته بوده و نه اعتراضی به نظرم لازم اومده ولی دهنم گشاد شده و چیزایی گفتهام. بیچاره تو. منِ غلط غلوطی اون وسط هی دخترانگی کردم و تهش دلم میخواسته تو همه تولدا بی کادو برم و خیلی مست کنم و مثه دلقکا برقصم. حالا که دارم فکر میکنم کجاها کاره دیگه ای دلم خواسته بکنم،میبینم که اینطوری عمل نمیکنه. کارایی که کردم بیشتر پر کردن جاهای خالی کارایی بوده که نداشتم بکنم عکس الهملایی که نداشتم نشون بدم و چیزی از خودم نشون دادنی که نداشتم و به نظر رسیده باید داشته باشم. من توی زندگیم بیشتر نامبم تا هر گه دیگهای. وقتی تلاش میکنی تا از اخلاقای منحصر به فرد و چشمگیرم بگی دلم میگیره. کاش کمی گه بهتری بودم. رفاقت تو شانس بود. اکثر چیزای درست درمون زندگیم شانسی بم رسیدن. شاید حتی میتونستی با آذین خوشحالتر هم باشی..کسی چه میدونه. من که گریم میگیره...