Sunday, November 3, 2013

بیا بشین بی خیال ،خودم خبر دارم ،لطفتُ میرسونه ولی ردیفه نمی خواد دلداری بدی.

من هم اونقدرها درست حسابی نبودم که بخوای بی‌محابا دوستم داشته باشی.چیزی که سختم آمده وهمیشه هم بهش فکر می‌کنم همینه.بعضی وقتا توی بزرگ شدن تنها جاهایی که باید انتحاب کنیم چی می‌خوایم و چطور می‌خوایم باشیم ادای مضحک کم مربوطی میشه. چه گندی می‌زنیم تو خودمون. خیلی وقتا نه دلم خواسته ناز کنم نه ناراحت شدم و نه بم برخورده نه گریه ام گرفته بوده و نه اعتراضی به نظرم لازم اومده ولی دهنم گشاد شده و چیزایی گفته‌ام. بیچاره تو. منِ غلط غلوطی اون وسط هی دخترانگی کردم و تهش دلم می‌خواسته تو همه تولدا بی کادو برم و خیلی مست کنم و مثه دلقکا برقصم. حالا که دارم فکر می‌کنم کجاها کاره دیگه ای دلم خواسته بکنم،می‌بینم که اینطوری عمل نمی‌کنه. کارایی که کردم بیشتر پر کردن جاهای خالی کارایی بوده که نداشتم بکنم عکس الهملایی که نداشتم نشون بدم و چیزی از خودم نشون دادنی که نداشتم و به نظر رسیده باید داشته باشم. من توی زندگیم بیشتر نامبم تا هر گه دیگه‌ای. وقتی تلاش می‌کنی تا از اخلاقای منحصر به فرد و چشمگیرم بگی دلم می‌گیره. کاش کمی گه بهتری بودم. رفاقت تو شانس بود. اکثر چیزای درست درمون زندگیم شانسی بم رسیدن. شاید حتی میتونستی با آذین خوشحالتر هم باشی..کسی چه میدونه. من که گریم میگیره... 

Saturday, July 6, 2013

جان مادرتون!نباید انقد از خودم بیزار باشم!

گریه ام میگیره که انقد داغونم که از خودم بدم میاد.چطور ممکنه. و از همه اعضای خانواده که زندگیه حقیری برای هم ساختیم هم متنفرم. 
حس حقارت دادن به آدم خیلی کار ِ تباهیه. کاش کمی دهنامون تو این خونه کوفتی چفت و بست داشت.

تمام حرفهای قبل از بیدار شدن ادمی که این روزام

من ادم ترسویی ام. این اعتراف ها هم هیچ راهی از کارایی که باید بکنم تا درست بشم رو برام نمیرن.
من ترسوام و همیشه به خاطر ترسها غمگین بودم. به خاطر ترس هام هیچ وقت قدرت انتخاب داشتن واقعی رو حس نکردم. الان که می گم بیشتر از هر موقعی حس می کنمش . و بازم می ترسم که همه چی ُ با این فکر نگاه کنم و اشتباه باشه. محافظه کاری زندگی من ُ گ.اییده .
حرف زدن از رابطه از همیشه سخت تره. چون تمام مدت به بهم زدن فکر می کنم. و ترسش و اما ترس واقعی ، اگه بخوام درست توصیفش کنم فقط ترس از دست دادن چیزای خوب رابطه ست. حسی که به دن دارم خیلی خوبه ولی اصلن نمی خوام باش تو رابطه باشم. همه کاراش و تمام عکس العملای خودم بیخ گلومُ میگیره و توی مغزم نخواستن می کوبه و همه چی گیج و گنگ می شه. نمی فهمم چی میگه ، نمی تونم فکر کنم ، نمی تونم هیچ جوابی پیدا کنم . اما می ترسم. از این حسم می ترسم. از اینکه توی عمق همه احساساتم یک خلا بزرگ هست . اینکه هیچ حسی به این رفتارهاش ندارم. اما همیشه چیزی از جایی، از الگویی انگار (که همیشه همین مال خودم نبودن بهش حس اشتباه کردن میده) میاد توی ذهنم ، و من چیزی پیدا میکنم که بگم و بعد از جوابش به حرفم به اندازه کافی عصبانی می شم که بتونم چیزی برای گفتن پیدا کنم. اما خدا می دونه که توی اون لحظه های خالی بودن مغزم همه حقیقتی که لازمه هست. و ترسناکه. چندین ماه و حتی سال ِ که اینه.
از خودم بدم میاد. تو از همه بهتر میدونی . اما واقعا دیگه نمی خوام با تو دوست باشم. خیلی خیلی نیاز دارم که واقعا بتونم تنها باشم و فک کنم. نمی خوام بگم یه مدت . چون برای من بی فایده ت. می خوام رابطه ام بات تموم شه. همین الان .یهو حس کنم هیچ کسی نیست. و بتونم فک کنم. تا شاید بازم چیزی بخوام. 
تمام حرفی که دلم می خواد بزنم اینه .
حتی نمی خوام فرداش به اینها فک کنم.
می خوام خودم باشم و زندگی ای که به هیچ کس ربطی نداشته باشه.
و تازه همه چی شروع شه. کارای واقعی زندگی.
و مامان هم . کاش میشد برای مدت طولانی نبینمش. نباشه. 
هیچی نباشه.
کاش می تونستم از کسی بپرسم که اصن هیچ کدوم اینا کمکی می کنه. کاش یکی می دونست.

Tuesday, April 23, 2013

از کجام در میارم؟ این سوال بود پرسیدی؟ برای تو از کونم!!

دلم کسی رو می خواد. همینقد تخمی بعد 7-8 ماه رابطه تخمی.دیگه حرفا داره زخم میزنه. مثه سگ میرنجم. و دوس داشتنش وقت گریه ها و توی تیرکشیدن عصب تا سر انگشت اشاره سخت شده. توی خودم گه گیجه دارم. اعصاب ندارم. خایه ندارم به ب بگم چقد تلاش لازم داره که بعد دیدنش هی به خودم یاداوری نکنم که دختر خوبیه. تا فک نکنم چقد تاثیر خرابی  دارد و زندگی کردن جایش دردناک ست.خایه ندارم به هیشکی بگم بعد دیدنشون  رسمن چه حالت استفراغی دارم. و اینکه دوباری که بالا آوردم رسمن راست بوده. کیرتوی خواسته ها.کیر توی من. به شخصه وقت فک کردن به بهترین خاطره باید مچاله فشرده شم و نفهمم چطور انقد معیارای مخفیه کیری ای درباره اصول و بد و خوب پیدا کردم. کیر توی فاصله. کیر توی ما و توهمات فوق العادگی. کیر توی دلبستگیم به وبلاگی که جرات نمی کنم نشون بدم چقد چسبیده بم که طرف داره بام حرف میزنه.شاشیدم توی رابطه ای که ماهی یه بار به خون بیافته و باز از بی خایگی و ترس این دوستی زیر همه چی یادت ببری که چی شده. دارم مچاله میشم.

Saturday, April 28, 2012

چرا این گارارِِ می کنم؟

چه کارا؟ چِِــِـه؟ چــِـه؟؟

از امروز که تصمیم ام را گرفتم.

اینجا نوشتن بیشتر راه دستم بود را دارم که اینجا نمی یام. اون هم بد نیست. خبر تازه که من خرم.که میخوام بزنم به سیم آخر و برم امریکا و تنهاییم رو جر ندم که پارم کنه. واسه خودم و تو می خوام این کارو کنم.من خره جالبی ام.

Sunday, January 29, 2012

چرا این کارارِِ می کنم؟

عجبا !.. زندگی خودمه ها!!  ،باز دارم عَره عوره شَمسی کوره بازی در میارم توش! خو بابا کارتو بکن بعدم بکش بیرون!ـــــــــــــــــــــــــــ راستشم  .. یکی باس برینه بِمــــــــــــ   که چون مقدور نیست    خود بر سَرِ انجام آنیم ُ برآمدیم قلمبه