من ادم ترسویی ام. این اعتراف ها هم هیچ راهی از کارایی که باید بکنم تا درست بشم رو برام نمیرن.
من ترسوام و همیشه به خاطر ترسها غمگین بودم. به خاطر ترس هام هیچ وقت قدرت انتخاب داشتن واقعی رو حس نکردم. الان که می گم بیشتر از هر موقعی حس می کنمش . و بازم می ترسم که همه چی ُ با این فکر نگاه کنم و اشتباه باشه. محافظه کاری زندگی من ُ گ.اییده .
حرف زدن از رابطه از همیشه سخت تره. چون تمام مدت به بهم زدن فکر می کنم. و ترسش و اما ترس واقعی ، اگه بخوام درست توصیفش کنم فقط ترس از دست دادن چیزای خوب رابطه ست. حسی که به دن دارم خیلی خوبه ولی اصلن نمی خوام باش تو رابطه باشم. همه کاراش و تمام عکس العملای خودم بیخ گلومُ میگیره و توی مغزم نخواستن می کوبه و همه چی گیج و گنگ می شه. نمی فهمم چی میگه ، نمی تونم فکر کنم ، نمی تونم هیچ جوابی پیدا کنم . اما می ترسم. از این حسم می ترسم. از اینکه توی عمق همه احساساتم یک خلا بزرگ هست . اینکه هیچ حسی به این رفتارهاش ندارم. اما همیشه چیزی از جایی، از الگویی انگار (که همیشه همین مال خودم نبودن بهش حس اشتباه کردن میده) میاد توی ذهنم ، و من چیزی پیدا میکنم که بگم و بعد از جوابش به حرفم به اندازه کافی عصبانی می شم که بتونم چیزی برای گفتن پیدا کنم. اما خدا می دونه که توی اون لحظه های خالی بودن مغزم همه حقیقتی که لازمه هست. و ترسناکه. چندین ماه و حتی سال ِ که اینه.
از خودم بدم میاد. تو از همه بهتر میدونی . اما واقعا دیگه نمی خوام با تو دوست باشم. خیلی خیلی نیاز دارم که واقعا بتونم تنها باشم و فک کنم. نمی خوام بگم یه مدت . چون برای من بی فایده ت. می خوام رابطه ام بات تموم شه. همین الان .یهو حس کنم هیچ کسی نیست. و بتونم فک کنم. تا شاید بازم چیزی بخوام.
تمام حرفی که دلم می خواد بزنم اینه .
حتی نمی خوام فرداش به اینها فک کنم.
می خوام خودم باشم و زندگی ای که به هیچ کس ربطی نداشته باشه.
و تازه همه چی شروع شه. کارای واقعی زندگی.
و مامان هم . کاش میشد برای مدت طولانی نبینمش. نباشه.
هیچی نباشه.
کاش می تونستم از کسی بپرسم که اصن هیچ کدوم اینا کمکی می کنه. کاش یکی می دونست.